داستانی بسیار عبرت آموز
نویسنده: محمد سلیمی
مایكل،
راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسیر
همیشگی شروع به كار كرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و
تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی،
یك مرد با هیكل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد.. او در حالی كه به مایكل زل زده بود گفت: «تام هیكل پولی نمی ده!» و رفت و نشست. مایكل كه تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود
چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد
هیكلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز
بعد... این اتفاق كه به كابوسی برای مایكل تبدیل شده بود خیلی
او را آزار می داد. بعد از مدتی مایكل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل
كند و باید با او برخورد می كرد. اما چطوری از پس آن هیكل بر می آمد؟
بنابراین در چند كلاس بدنسازی، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پایان
تابستان، مایكل به اندازه كافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم
پیدا كرده بود. بنابراین روز بعدی كه مرد هیكلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیكل پولی نمی ده!» مایكل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟» مرد هیكلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیكل كارت استفاده رایگان داره.» پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید كه آیا اصلاً مسئله ای وجود دارد یا خیر!
برچسب ها: داستان عبرت آموز،
تبلیغات


اجتماعی (0)